اینجا برای از تو نوشتن  هوا کم است 

Night Rose

خانه
آرشيو
پست الكترونيك
   
 
 
News

 بی.بی.سی

 اخبار گويا
 آی‌تی‌ایران
BBC News
CNN
همشهری
ايران امروز
ايسنا
رويداد
نبوی آن‌لاین
ایرانیان
زنان ايران
اخبار ایران
Cinema
فيلم و سينما
IranActor
IMDB - Cinema Database
Computer
PCworld
PCmagazine
Tom`s Hardware
ZDnet
 
Link to Night Rose :

Logo:
 

اين همه آشفته حالي اين همه نازك خيالي
اي به دوش افكنده گيسو از تو دارم از تو دارم
اين غرور و عشق و مستي ؛ خنده بر غوغاي هستي
اي سيه چشم و سيه مو از تو دارم از تو دارم
اين تو بودي كز نظر خواندي به من درس وفا را
اين تو بودي آشنا كردي به عشق اين مبتلا را
من كه اين حاشا نكردم از غمت پروا نكردم
دين من دنياي من از عشق جاويدان تو رونق گرفته
سوز من سوداي من نور بي پايان تو رونق گرفته

من خود آتشي كه مرا داده رنگ فنا مي شناسم
من خود شيوه نگه چشم مست تو را مي شناسم
ديگر اي برگشته مژگان از نگاهم رو مگردان
دين من دنياي من از عشق جاويدان تو رونق گرفته
 

 
زهرا
خلوتگاه يك عاشق
من و مانی
مائده هاي زميني
فرياد بي صدا
يك استكان چاي تلخ

وب‌لاگ ها

 

 

سه‌شنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٦
 

خدای من
باور نميکنم وبلاگ غريبم رو بعد از اين همه وقت پيدا کردم!!!
برميگردم، حتماْ
elaheh

 

یکشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸۳
 


يه سلام از يه آشناي از ياد رفته ...

سلام

من اينجام ، اومدم ، هستم ، برگشتم هرچند نميدونم چرا ... وقتی دو چشم منتظر به راه برگشتت نمی بينی ، چه دل کندنی و چه رفتنی !؟مگر رفتم ؟ اما چه برگشتنی؟ مگر برگشتم ؟!!!

يه محيط مجازی که بعضی از دوستای عزيزم رو خسته و دلزده کرده ... جايی که واسه نگهداری بيتهای اسم آدمها هم گاهی خست به خرج ميده !

يه روز گفتم کلی حرف دارم واسه گفتن ، اما تازه می فهمم کلی حرف داشتم واسه نگفتن ... يه روز تصميم داشتم کسی باشم ، امروز مستاصلم چطوری بشکنم اين ديوارهای پر از من را ... مطمئن بودم يه روز يه مرشد پيدا ميکنم ، پس سعی کردم تفاوتم را زنده نگه دارم ، امروز استاد هست و ديوار من بايد بريزه تا ديدار ميسر بشه ... نميدونم چرا اعترافاتی می کنم که هيچ لزومی نداره ، ديوار اين من کوتاهتر از ديوار بلند ادعای توست اما از اين ديوارها خسته ام ، از اين سقفها دلزده ام ، از اين سلامهای پوچ و بی سر و ته ، از اين بروشورهای رنگی( چگونه در توهم زندگی آن را تباه کنيم ؟ ! ) متنفرم . بيا به داد برس ...

تو هم که به سايه زندگی پناه آوردی !؟ تو ديگر چرا ؟ تو ديگر چرا؟ تويی که آن همه هم بازی بوديم ، تو ای تمام خاطرات معصومانه من ، پر از تمام سادگيهای بوسيدنی ، تو ديگر چرا ؟ معصومانه صورتت کجاست؟ به جای کدام نقابت به چوب لباس آويختيش ؟ اين که نقاب نبود ، خود تو بود !! آنقدر برای هر نقابت نشانه گذاشتم که از ياد نبرمت که ديگر نشانه ها را هم اشتباه ميکنم ، اينگونه بی پروا نرو ، به منٍ مسافر نشانه ای بده ، شايد وقت بازگشتنم نقابی تازه داشتی ، آنروز از کجا بشناسمت ؟ قولی به من بده ، لااقل عطر آشنای مرا با خود نگه دار ، به بزرگداشت ديرينه دوستيهای کودکی ... برای من مسافر نشانه ای بده ، ای تو پر از تمام نشانه های صادقانه عروسکم...

elaheh

 

پنجشنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸۳
 

دلم براي دلتنگيهام تنگه ...

سلام ، سلام ، سلام
باز امتحان ها شروع شد و عشق وبلاگ نويسي و اينترنت من عود کرد... ! در مورد دو مطلب قبليم راستش خيلي حرفاي گفتني هست ، مطلب قبلي و شخصيتهاش همه واقعي بودند و اين بحث دنباله ها داره ... که بگذريم ، شايد خيلي ها ترجيح ميدن با چند تا شعر و آه ، اتش دل رو خاموش کنن ( لطفاْ کسي ناراحت نشه اما يه واقعيت بسيار نهانه )پس: - بگذريم! -


راستي ،‌ دلم تنگ شده ! به همين سادگي ! دلم براي دنياي آزادي تنگ شده که براي دل تنگيهام نياز به توجيه نبود ،‌ دلکم هميشه عاشق بود و هيچ وقت هم اسير نبود ... اما انگار اين روزها نبايد دل تنگ بشم ، انگار هر استرس و تشويشي در من نشانه هاي شومي را القا مي کنند و نگاههاي هراس برانگيزي مي بينم . دلم براي انديشه هاي شبهاي تنهايي تنگ شده ، دلم براي تمام آهنگهاي پر خاطره و يه عالم خيالات دور تنگه !
يه نفر گفت : تو يه عاشق نمي خواي ، يه ابر مرد ميخواي ... ،‌ ميگفت : همه دخترا اين جوري هستن ،‌ اين حرف نيچه هم هست ، که دخترا يه مردي ميخوان که واسشون امرو نهي کنه ، که ...
در جوابش يه دنيا حرف داشتم ،‌ به آهي اکتفا کردم ...  

elaheh

 

جمعه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸۳
افسانه نرگس

افسانه نرگس

مرد جوان و زيبايي که هر روز به کنار درياچه مي رفت تا زيبايي خويش را در آب تماشا کند . او آنچنان مجذوب تصوير خويش مي شد که روزي به آب افتاد و در درياچه غرق شد . در مکاني که به آب افتاد ه بود ، گلي روييد که آن گل را نرگس ناميدند .
پس از مرگ نرگس ، پريان جنگل به کنار درياچه آب شيرين آمدند و آن را لبالب از اشکهاي شور يافتند .
پريان پرسيدند : چرا گريه مي کني ؟
درياچه جواب داد: براي نرگس گريه مي کنم .
پريان گفتند : هيچ جاي تعجب نيست ،‌ چون هرچند که ما پيوسته در بيشه ها به دنبال او بوديم ، تنها تو بودي که مي توانستي از نزديک زيبايي او را تماشا کني .
آنگاه درياچه پرسيد : مگر نرگس زيبا بود ؟
پريان شگفت زده پرسيدند : چه کسي بهتر از تو اين را ميداند ؟ او هر روز در ساحل تو مي نشست و به روي تو خم مي شد !

درياچه لحظه اي ساکت ماند و سپس گفت : من براي نرگس گريه مي کنم ، اما هرگز متوجه زيبايي او نشده بودم . من براي نرگس گريه مي کنم زيرا هر بار که او به روي من خم ميشد ، مي توانستم در ژرفاي چشمانش بازتاب زيبايي خويش را ببينم .

............................................................ ..........................................
ابتداي کتاب کيمياگر /
کتابي که در ۱۵ سالگي عطش انديشه هاي مرا به شيريني انتظام بخشيد .
.............................................................. ........................................

راستي ، چند بار محو خود شده ، در چاه افتاديم؟
بار ديگر ببينيم ، شايد آيينه دو چشمي که مارا زيبا نشان مي دهد ، خود اسوه زيبايي باشد !! بار ديگر بنگريم!‌

elaheh

 

شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸۳
 

نمي دونم جريان چيه و چه خطايي مرتکب شدم که چندين شبه خوابهاي عجيبي مي بينم و خطرات پشت سر هم از کنار گوشم رد ميشه ! دو بار توي خواب تا مرز مردن رفتم و تجربه خروج روح از بدن رو هم نصفه نيمه داشتم! امروز نزديکهاي ظهر بود که به خاطر آوردم چه خوابي ديدم و چنان حالم اساسي گرفت که جاي دشمن خالي ! و اون تجربه واقعاْ وحشتناک که واسه برگشت به بيداري چه تلاشي ميکردم ! حتي ميدونستم که خواهرم بيداره و کجاست و چه کار ميکنه و اينکه من به کدوم سمت خوابيدم ! تجربه اصلي و ناراحت کننده اش احساس فلاکتي بود که واسه رها شدن از اون عذاب و جلوگيري از خروج روحم مي کردم ... با اون خواب عجيب ...

خواب مي ديدم دست خواهرم را محکم گرفتم و با دانستن اينکه خطري در کمينه ، مضطرب و مراقب به سمت خيابون مي رفتم . منتظر ماشين بوديم که به خاطر حرکت يه تريلي مرتب جامون رو عوض ميکرديم تا اينکه ناگهان شب شد و همه جا شديداْ تاريک ... داشتم از فکر اينکه آسيي به خواهرم برسه سکته مي کردم و احساس ميکردم اين آسيب قبلاْ به من رسيده و نمي خواستم اون هم تجربه کنه ، يه دفه همه چراغها خاموش شدن و ما هم از بس جا به جا شده بوديم ، تشخيص نميدادم کجاي خيابونيم و ترس اينکه ماشين بهمون بزنه يه طرف و ترس از اينکه کسي خواهرم را بدزده يه طرف ... چيزي که واسم عجيبه اينکه چقدر نگران اون بودم و داشتم ديوونه ميشدم تااينکه ناگهان تمام ادراکم عوض شد و جعبه اي در دستم ديدم که جواب دو سوالم توي اون بود ، اولي را به راحتي خوندم اما واسه دومي نمي تونستم کلمات رو تشخيص بدم و فقط مي تونستم احساس کنم اين سوال به اون گريه هاي شبانه ( که توي مطلب ؛ خداوند مست بود! ؛ نوشتم )مربوط ميشه .شروع کردم به تمرکز ، کم کم کنترل از دست من خارج شد و احساس عجيبي بسيار بسيار بدتر از دردي آميخته به وحشت به من دست داد و احساس فلج بودن پيدا کردم ... حالا انگار روي تخت خودم بودم و محبوبه هم روبروي همين مانيتور لعنتي و ساعت هم ۲:۳۰ نيمه شب و من در عذابي اينچنين وحشتناک دست و پا مي زدم و ميخواستم صدايي از گلوم خارج کنم که محبوب منو بيدار کنه ، به دنبال اسمم ميگشتم که فقط به ياد آوردم اسم امام زمان هست ، با گفتن اسم اون کشش شديد تقليل پيدا کرد که با خودم تصميم گرفتم با تمام قوا فرياد بزنم . اما حتي آهي از گلوي من درنيامد . دوباره به اون نام پناه آوردم و يه تواضع واقعي و ...
واقعاْ به ياد نميارم چرا بيدار شدم و اون عذاب چي بود اما بعد از مدتها ، مثل بچگيام هاي هاي گريه ميکردم و نوازشهاي محبوب هم از ترس من کم نميکرد ، ترس از مردن مثل ۵ سالگيم اومد سراغم و چقدر جاي مامان خالي بود با اون آغوش گرم و بي گناهش ... اون موقعها وقتي خواب بد ميديدم ، مامان رو بيدار ميکردم يا اينکه تا صبح توي راهرو پشت در اتاق مامان کز ميکردم ... واي ، واي از ترسهاي من که هرگز من رو تنها نذاشتن... هنوز واسم جالبه کشف کنم دليل اينکه يه بچه ۵ ساله به مردن ، جهنم و گناه فکرکنه چيه ؟ يا از اون هم بدتر : به مرگ مامانش فکر کنه ! نه ... ديگه نمي خوام برگردم ... اما جمله عجيبي رو وسط گريه هام به محبوب مي گفتم ... گفتم محبوب يادمون رفته که طاقت ديدن اون روي سکه رو نداريم ، محبوب قصه هاي کودکيمون يادمون رفته ... يادمون رفته ...

elaheh

 

چهارشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸۳
خداوند مست بود

فكر كنم دارم پوست ميندازم ! حساس آسيب پذير و در عين حال رو به رشد ؛ چهار شبه كه با چشم گريون مي خوابم و علتش رو ... يعني بهانه اش رو مي دونم اما ريشه يابي علتش سخته .
از اين خود فريبي بيزارم ؛چيزي داره ظهور مي كنه و من متلاطم هستم . چيزي هست كه بايد نابود بشه ؛ براي هميشه ؛ و چيزي كه بايد در آرامش به بلوغ برسه و به دنيا بياد .
اين غرور لعنتي رو مي شكنم . اين خود بيني خارج از دسترسم رو مي خراشم چنانكه شايد صورتم خوني بشه و من اما از تو نمي گذرم !
از اينكه نجابت افكارم رو واسه وبلاگ نوشتن سوهان ميزنم حالت تهوع دارم ؛ سانسور فكري... از اينكه تا "ابراز" ميشم وجود دارم ؛ متنفرم . من مي شكنم اين قفس كريه و حقير را و من از بنياد به فنا ميدم اين بوي گند لاشه هاي جمود فكر و روح رو . من بيداد خواهم كرد . من در حقارت زنجيرهاي روحم بيزار از اين تن كه وجودم رو "كافي" كرده؛ غرشي ميكنم ؛ . شايد همان باشد كه بايد... دلم فرياد مي خواهد ؛ نميخوام بشنوم اين همه صداي لعنتي رو ؛ من از حضورت بيزارم ؛ از بودنت كه عين نيست شدنه گريونم .
همه اين سوگواريها از اينه : خداوند مست بود ؛ چنان عياش و عشقباز كه امانت را تحفه نگاهي كرد . امانت را به قماري باخت ...
كاش عليزاده امشب دستهاشو به من قرض ميداد تا چنان زخمه اي بزنم كه در دو عالم
شوري به پا كنه ... دارم منفجر ميشم . روحم آبستن است . خدا ........ كوهي دريايي ؛ بادي ؛ خورشيدي و تكه زمين بي آدميزاده اي .. . خدايا فرياد  

elaheh

 

دوشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸۳
من شاکيم!

نمی دونم چرا تو بلاگ احساس تنهايی شديد می کنم ، بابا اگه اينقدرا خواننده ندارم بی خيال شم برم ديگه ؟ توی لاگ حداقل رفت و آمد افراد رو ميشه ديد اما اينجا اگه کامنت نباشه آدم احساس سرما ميکنه !‌ اين وبلاگهايی که بهشون لينک دادم هم از يه وبلاگ کمپلت در آوردم!!!!‌نوشتم ! اگه بگی جز يکی دو تا به کسی سر ميزنم!‌ قبول دارم روابط عموميم قوی نبوده اما آيا مطالبم هم چرنده؟؟ اگه اين جوريه که بی خيال ميشم و ميرم . اما يه چيزی واقعاْْ پی بردم اينجا هم نصف جريانات مافياييه!! اما ديگه مهم نيست ، آخرين تلاشم هم ميذارم واسه عوض کردن تمپيليت و اسم وبلاگم ، اگه نشد ديگه خدافظ ! اما شايد يه روز درست حسابی بيام يه قيامی به پا کنم . اگه من الی ام که می تونم .

يا قائم

 

elaheh

 

یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸۳
تبديل يک يکشنبه کسالت آور به يک روز قشنگ باروني !

سلام
در حالتي اينها را مي نويسم كه اصولاً مي بايست سر كلاس باشم و زودتر از ساعت 5/4 خلاص نمي شدم و تا برسم خونه مي شد 5/5 ! خوب امروز روز خوبي بوده تا الانش و من مطمئن تر از هميشه به خودم مي گم برگي از درختي به زمين نمي افته مگر اينكه در سرنوشت عالم تاثير بذاره ؛ و در حالت جزيي تر در مورد خودم هزارن بار واسم ثابت شده ؛ امروز هم يه مورد ديگه كه دليل جيم زدن امروز هم مشخص مي كنه !
ميكرو را 2 ترم پيش با استاد مورد علاقه ام پاس كرده بودم و آخر ترم سر سوء تفاهمي كه به زبان هم نيومد به من 10 داد ! در حالي كه من همه رو استاد كرده بودم و سوگلي اش بودم . همه شاخ در آورده بودن . من هم گير دادم كه استاد پروژه مي خوام ؛ اون بي معرفت هم نامردي نكرد و گفت باشه ؛ يه فركانس متر بساز در رنج 1 Hz تا 1 MHz ! من هم توي اون زمان كم طبق معمول دست به دامن استاد جون فاميل شدم و باز هم طبق معمول جواب گرفتم ! شرمنده ولي من با پاس كردن يك z80 كه استاد نشده بودم كه ... القصه ؛ اين استاد ما هم كه پر از خالي بندي هم هست گفته بود خط به خط برنامه اش رو ازت مي پرسم و چنين و چنان .. من هم با دست پر رفتم پيشش ؛ هيچ وقت اون روز رو فراموش نمي كنم با چه اميدي رفته بودم . استاد من رو ديد و گفت : امروز سرم خيلي شلوغه ؛ پروژه ات رو بده و برو !!! چه حالي از من گرفته شد ؛ گفتم استاد هنوز جواب نگرفتم و ... كه گفت نه خودم درستش مي كنم اشكال نداره . گفتم باشه حداقل نمره ام رو گرفتم ! منتظر بودم اين شيرين كاري باعث بشه نمره ام را درست كنه ؛ آخه تابلو بود كه يه عمد درست حسابي در كاره كه از 70 نفر 4 نفر بيفتن و بقيه هم بالاي 12 ؛ الهه خانوم بشه 10 !!
اما نمره اينجانب فقط شد 5/10 ... البته اون روزها تو يه دوره سخت سر تا پا بد شانسي مي آوردم ؛ به هر حال ؛ يادم نميره با سرسختي تمام با اين استاد كه مدير گروه هم بود مبارزه مي كردم ؛ از نوع شخصيتي و فكري . بعد از اون 2 ترم انتخاب واحد كردم تازه ترمينال ويژه هم گرفتم بدون اينكه حتي به سمت ميز اين استاد نگاه كنم يا ازش تقاضايي كنم ؛ يه بار در حالي كه اون و يه استاد ديگه كنار هم بودن و كافي بود از اون بخوام تا مثل بقيه هم ترمي هام واسه من هم فايل رو باز كنه ؛ با كمال خونسردي برگه انتخاب واحدم رو برداشتم و رفتم . يه لحظه با سكوتي كه پشت سرم ايجاد شد گفتم الي فاتحه ات خوندس! خلاصه! ما هر چقدر صبر كرديم كه آز ميكرو از قلمرو ديكتاتوري اين استاد در بياد نشد كه نشد و ترم آخري سر و كار ما افتاد با همين آقا تازه با ميكرو 8051 . باز ما پررويي كرديم درسش رو گرفتيم صاف صاف نشستم سر كلاسش تا ديدم نه بابا اين جوري نميشه ؛ خودش پيش نهاد كرد هر س ميخواد بياد من بهش پروژه بدم . امروز ديگه دل رو زدم به دريا و گفتم استاد من و دوستم پروژه مي خواهيم و ... ايشون هم كه گويا علاقه زيادي به حضور من در كلاساش داره پيشنهاد كرد با بچه هاي گروه كامپيوتر بيام آزz80 كه ديدم خوشبختانه به ساعت كلاسم نمي خوره ! و از اونجا كه انگار اين كمبود فركانس متر بد جور داره اذيتش ميكنه گفت: باشه ؛ شما با ميكرو يه فركانس متر طراحي كنيد !!!!!!!!! نمي خوام هم كه اذيت بشين تا 1 كيلو كافيه! من هم كه مثل كسي كه بچه اش رو ازش دور كردن اون فركانس متري كه اونقدر مصيبتش رو كشيده بودم از ياد نبرده بودم ؛آناً با شهامت تمام گفتم: استاد بي زحمت اون فركانس متري كه من ساختم و جواب نگرفتم را بياريد تا روش كار كنيم ! با چشماي خيره و دهن باز استاد فهميدم خودش اصلاً يادش نبوده ! اما خوب ديگه ؛ بعد عمري آشتي كرده بوديم و روي ما رو زمين ننداخت گفت: باشه هفته ديگه واست پيداش مي كنم ! من هم گفتم: چشم بهتون ياد آوري مي كنم كه يادتون نره . اين دوست ناز نازي تپل من هم قند تو دلش آب شده بود و كلي واسم نوشابه باز ميكرد . و به اين ترتيب خداوند لطف فرمود و يك يكشنبه پر دغدغه به يه روز قشنگ باروني واسم تبديل شد ؛ تازه ههههههههههههههههه ! اينو گوش بدين : گفتم خوب حالا من از 10 صبح تا 3 ظهر كه كلاس بعدي شروع بشه چه كار كنم ؟ رفتيم پيش استاد جون بعدي كه يه خانوم تپلي مهربونه و گفتم استاد جون جريان اينه و مي خوام اين گروه بيام ؛ گفتش باشه اين گروه چون شلوغه شده يه هفته در ميون و 2 ساعت ! برو از هفته ديگه بيا ! من هم ذوق مرگ شده بودم و مي پريدم هوا ! تازهههههههههههه : امروز واسه اولين بار خواستم دير نرم ؛ به همين دليل وقتي اومدم بيرون هوا ابري و نسبتاً سرد بود ؛ در نتيجه چتر و لباس يه نمه گرم بردم . هوا يه ربع بعد ( كه اصولاً اون موقع ها ميومدم بيرون ) همچين آفتابي شد كه كتم رو در آوردم . اما با اجازه تون ساعت 5/10 بود كه چنان باروني گرفت كه نگو ! خدا را شكر چتر داشتم . امروز تعداد چتر به دستها و لباس گرم اونقدر كم بود كه من اونجا " مرفه بي درد " محسوب مي شدم و يه كم از اين امكانات خجالت مي كشيدم !
خوب ديگه بي خيال بقيه خوش به حاليهاي امروزم ميشم و بيش از اين سر مبارکتون رو استاد نمي کنم ! (اين نتيجه ديدن دو قسمت از ... است !‌)

elaheh

 

جمعه ٤ اردیبهشت ۱۳۸۳
ديوار

ديوار ...

در حاليكه ديوارهاي هار و گرسنه شهر ديوار ؛ مسافر شهر بي ديوار را به كام خود فرو مي بردند ؛ تعداد ديوارها فزوني مي يافت . مسافر حيرت زده از كسي كه ديوار بلندي را رنگ مي زد؛ پرسيد :
" اين چيز بدقواره كه رنگش مي كني ؛ چيست ؟ "
جواب داد: " ديوار " .
مسافر پرسيد : " ديوار ديگر چيست ؟ "
جواب داد : " ديوار رگ حياتي شهر است ! "
مسافر پرسيد : " از بركت خوني كه در رگها جريان دارد ؛ پاي اگر به سنگ بخورد ؛ دل به درد مي آيد و چشمها اشكبار مي شوند ؛ اين رگ ديوار نام را چه هنري بايد ؟ "
جواب شنيد :" تمام اهالي از بركت اين رگ نفسي به راحتي مي كشند ؛ و بي واهمه روزگار خود را سپري مي كنند . ديوار زينت شهر است . "
مسافر پزسيد : " واهمه ! واهمه از چه چيز؟ چرا ؟ و از چه كسي ؟! "
جواب شنيد : " از دزدها و شياد ها ؛ آدمهاي عوضي و ناجور ... "
مسافر پرسيد : " اين آدمهاي عوضي دزد شياد كجا زندگي مي كنند ؟ كيستند و چه شكلي دارند ؟ "
جواب شنيد : " خوب ... اهل ايجا هستند ؛ يكي از ماها هستند ؛ از خودمان هستند . "
مسافر گفت : " اينقدر مرا كفايت مي كند " ؛ و از راهي كه آمده بود برگشت .
پرسيدند : " درنگي اي مسافر ؛ كجا با اين عجله ... "
جواب داد : " در جايي كه تعداد ديوارها چند برابر افراد باشند ؛ فقط ديوارها حق نفس كشيدن دارند نه آدمها !!! "


باريشماز ( استاد حيدر عباسي )

در مورد اين استاد ارجمند خواهم نوشت ، اصل اين متن به ترکي است که به انگليسي هم ترجمه شده است.
اين نوشته از صفحه اول کتاب تعليمات انور انتخاب شده است (نوشته استاد مهدي اکبري )  متن انگليسي اين شعر ونيز اصل ترکي آن هم در همين کتاب هست .ترجمه شعر آرزو از اين استاد در مجله آمريکايي کريتيک به چاپ رسيده ،هميشه بهترينهاي ايراني را اول خارجيها کشف مي کنند . واسه خودمون متاسفم از اين خواب غفلت ...

elaheh

 

چهارشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸۳
 

اين مطلب  را در زمان خاصی نوشتم ، مال حالا نيست ، قبلاْ هم پست کردم ، اما نميدونم چرا دوباره دلم واسش تنگ شد ...

 


 

من گاهي....

گاهي نفسم مي گيرد و قلبم چنان به ديواره مي کوبد که گويا عاشق است!
گاهي قلبم ديوانه وار مي تپد؛ گاهي به انتظار نفسهايي نفسهايم به شماره مي افتد،من گاهي عاشق مي شوم.
گاهي نوشتن چه دشوار است ،گاهي گفتن چه احمقانه است!
گاهي دو بال مي خواهم،گاهي يک خط شعر و گاه يک عشق مي خواهم.
گاهي سنگدل مي شوم و ستيزه جوو گاهي دامنم مريم وار پناه امن است.
گاهي من عاشق مي شوم و گاهي دلم از عاشق مي گيرد .
گاهي بر او عشق مي ورزم چرا که معشوق اويم و گاهي دلگيرم از معشوقي.
گاهي در سرم سودايي است،گاهي ابر و باد و غروب ،گاهي خورشيد و درياوطلوع نفسم را بند مي آوردو نيمه روشن دلگير غروب قلبم رامي گيرد ،گويا عاشقم!
گاهي شب مرا به سکوت وا مي دارد گويا دلشکسته ام.
گاهي نسيمي از لابه لاي برگهاي سبز دلم را مي لرزاند،گاهي اضطرابي غريب مرا در بر مي کشد.
گاهي عشق را به آغوش مي کشم و گاهي سنگدلانه عاشقي را مي کشم.
من گاهي خود را به بندي از عشق مي آويزم و گاهي روي از هر عاشقي مي گردانم .
من تنها گاهي عاشقم يا گاهي بي عشق؟؟!
گاهي به بوي نم باراني دلخوشم ،گاهي دنيا قفسي است براي من .
گاهي روح بلند من به ديدن آزادگي يک کودک دل مي بندد و گاهي زمين دامان روح پاکم را آلوده مي کند.
گاهي دلخوشم و گاهي مجنون سفر .
من تنها گاهي دلخوشم يا گاهي بي قرار؟؟!
گاهي روح من روح حقيرو آلوده ي عابري را در درياي عميق خويش مي شويد و گاهي چون قطره ي روغني درآب تن به اتحاد نمي دهد.
من گاهي خداگونه مغرورم و گاهي به نرمي يک بيد تازه به اشاره ی سر انگشت کودکي خم مي شوم .
گاهي براي رضايت قلبم به اشاره اي مي دوم و گاهي تن به تکاني براي آب زحمت نمي دهم .
من تنها گاهي حرکت مي کنم يا گاهي مي ايستم؟؟!
گاهي حق لگد مال کردن سايه ام را مي گيرم و گاهي تنها به خون خود سيراب مي شوم!
گاهي خود را به دستان بي رحم دلهايي مي سپارم که به سنگسار من دل بسته اند، زيرا که من گاهي کافرم.
گاهي منصوروار به پاي دار مي روم و گاهي هزار منصور در من به سکوتي عظيم مي نشينند.
گاهي آسمان و زمين به نام من افراشته است و گاهي به آرامي در جوي کثيفي از فراموشي و تاريکي مي خزم.
من تنها گاهي ... يا گاهي... ؟؟!

elaheh

 

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]